
سکوتم را نمی بینی نگاهم را نمی فهمی!!!
چگونه راز دل گویم؟!! نه مجنونی نه شیدایی!!!
صدای بلبل شیدا کند تازه غم دل را
چه بدبختی کشد این دل که دارد طور سینایی
ز جا برخیز دانا شو تحمل کن مهیا شو
بیا با من که دل هر دم زند بر طبل رسوایی
نمانده خاطرات!!! اما... به خاطر دارمش زیبا
که تو کردی نگاهی و شدم مجنون صحرایی!!!
قضا این بود و تقدیر و قدر تا ما چنین باشیم
ولی تو باز می مانی به شب هایم به تنهایی
عجب این سر و رو دارد که پشتت صفحه بگذارد
قسم بالا بلند من تو داری قد رعنایی
همه زیبا رخان جمعند در مجلس ولی گویی
فقط در چشم نازک بین من تنها تو زیبایی!!!
چه حسرت میکشم من رفت امروزم و شد دیروز
ولی صد شکر میگویم که تو خورشید فردایی
سکوتم را ندیدی و نگاهم را نفهمیدی
ندادی تو نگاهت را به این شبگرد تنهایی
ولی من می کنم هر شب دعایت تا که قلب تو
شود همچون دل بیتاب من فرخنده والایی